تبليغاتX
الاغی که یونجه رو می فهمید...!
ای پسران این مرزو بوم ....

شما با سحتی دادن به خود و بالا کشیدن شرتهایتان تا زیر قلبتان...حواد بودن حود را تضمین میکنید......!!!!!

 

پ ن : ما اینروزها تمرین نوشتن نامه های عاشقانه میکنیم....برای استادانمان!!!!

پ ن :........!!!!!(صبر آمد.....ننوشتیم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:19  توسط خاتون  | 

ما دیروز به یک مراسم هیجان انگیز و داغون  به نام جهاز برون رفتیم...

 ما در آنجا حق داشتیم شر*ت های عروس و  داماد را هم ببینیم و نظر بدهیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ ن : ما احساس cool بودن کردیم و بالای گوشمان را سوراخ کردیم و گوشواره زدیم ...

و الان به مدت ۲ هفته است از درد به خودمان و احساسمان فحش میدهیم....

پ ن : ای دختران این مرز و بوم شما با تراشیدن ابروهایتان و بردن آنها به سمت بالا خیلی زشت میشوید!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:29  توسط خاتون  | 

ما همچون سونی اریکسون میمانیم......هرروز بهتر از دیروز........!!!!!!!!

و شما همچون صاایران میمانید......هرروز بدتر از دیروز......!!!!!!!

 

پ ن : ما میخواهیم بند انداختن را بیاموزیم...زیرا:

 اگر همچنان سیبیلهایمان را با تیغ بزنیم جلوی سیبیل های پدرمان شرمزده میشویم....!!!!

پ ن : ای عزیزان لطفا انقدر روی مد نگردید و زرد نپوشید ....ما حالمان بهم خورد از این همه زردی!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط خاتون  | 

از وقتی رفته اند ما  ۷ کیلو لاغر  شده ایم.....

حالا بعد از مدتها برگشته اند وما را در آغوش کشیدند میگویند :

عزیز دل ما .....خاتون ما....چقدر چاق  شده اید !!!!!!!!!

و ما در حالیکه در آغوششان هستیم و سعی میکنیم حرصمان را فرو دهیم در دل میگوییم :

عزیزمان شما نیز خیلی چاقال شده اید!!!!!!!!!!!

پ ن : ای خدایی که تو شب برای ما فانوسی...هول میشیم وقتی شما مارا میبوسی!

پ ن : اگر مکانی برای ارضای عقده های جنسی خود ندارید ..نمایشگاه کتاب را یه شما توصیه میکنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:52  توسط خاتون  | 

ما تصمیم گرفته ایم برویم فاطی کماندو شویم و تمام مانتوهای زیبا را از دافیها بگیریم تا ارشاد شوند...

تا شاید بدینگونه کمی از سوزشمان که مانتویمان توسط گشت ارشاد گرفته شد کاسته شود..!!!

 

 

پ ن : و ما روزهاست که هی به خود میگوییم : چرا خانه ی کوچک ما علاوه بر سیب ...وان هم نداشت..!!

پ ن : خدایا لطفا مارا بغل کن.....و ناز کن....... : (

پ ن : خصوصي ميباشد!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط خاتون  | 

ما به بازی دعوت شدیم ....بدین گونه :

دوست داشتنی هایمان :

ما اصولا عاشق خرید میباشیم...از یک رژلب گرفته تا ویلا در سواحل هاوایی....

ما آرایش کردن را دوس میداریم....

ما آرایشگاه را دوس میداریم....

ما پیتزاهای پاشا را دوس میداریم...

ما ژامبون تنوریهای بلو برگر را دوس میداریم...

ما ولیعصر و تجریش را دوس میداریم....

ما گربه را دوس میداریم.....

ما عاشق خرید نقره جات میباشیم و همچنین اجناس بولگاری و سواچ....

ما رژلب سرخابی دوس میداریم.....

ما اجناس عتیقه و قدیمی را دوس میداریم....

ما مهمانی رفتن را دوس میداریم.....

ما اینکه اصلا باکلاس و چ* کلاس و اینا نیستیم را دوس داریم...

ما دخترانی را که به خود میرسند را دوس میداریم....

ما پسرانی که بوی خوب میدهند را دوس میداریم....

ما نون بربری زا خیلی دوس میداریم.....

ما تبریزی بودن و غیور بودن و غیرتمند بودنمان را دوس میداریم....

ما پنیر خامه ای آمل را دوس میداریم....

ما اختراع آیینه را دوس میداریم...

ما شهر کتاب را دوس میداریم....

ما عروسک دوس میداریم....

ما ما مرغ را از نوع زرشک پلو و سوخاری و بریان و .....دوس میداریم.

..سهراب سپهری را دوس میداریم....

ما گوش کردن به موزیک با بلندترین حد صدارا دوس میداریم....

ما پاستیل نوشابه ای دوس داریم...

ما آدامس خرسی و اربیت هندوانه ای و ریلکس موزی دوس داریم....

ما تمام خاطرات خوب گذشته مان را دوس داریم...

دوس نداشتنیهایمان :

ما شکلات و شیرینی و کاکائو و بستنی و کیک و....دوس نداریم

ما قهوه و کاپوچینو و کافه گلاسه......از این غربزدگیها نیز دوس نداریم....

ما گوشت گوسفند دوس نداریم....

ما هیچ نوع غذایی به جز مرغ و غذاهای فست فودی دوس نداریم....

ما از شلوار پارچه ای پاچه گشاد بیزاریم.....

ما از طلای زرد بیزاریم...

ما از کیف و کفش براق و ورنی بیزاریم......

ما از دخترانی که نجابتشان در سیبیلشان خلاصه شده بیزاریم....

ما از دخترانی که دوستانشان را همچون شلغم به پسر میفروشند بیزاریم...

ما از ماشین لوگان بیزاریم...

ما از ترنگ ( بازیگر سریال بیداری)بیزاریم...

ما از اینکه خیلی یبس میباشیم و روابطمان با دیگران در حد جلبک هست بیزاریم...

ما از ارایشی که تنها شامل یک رژلب صورتی است بیزاریم!!!!!!!!!!!!

ما از پسرانی که هیکلشان همچون کوزه میباشد بیزاریم....

ما از اینکه در مکانهای عمومی همچون تاکسی و رستوران ..مردم همدیگر را نوازش کنند یا بیشتر..بیزاریم..

ما از گش*ت ارش*اد بیزاریم....

ما از درس حسابداری بیزایم......

ما از اینکه برای تفریح به پارک بریم و بر روی نیمکت بشینیم بیزاریم...

ما از همسایه هایمان بیزاریم.....

ما ......

 

پ ن : .....................................(دوس داشتنیهای خصوصی مان بود)

پ ن : ما دوس داریم اسم فرزندمان را خاتون بگذاریم!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:23  توسط خاتون  | 

پدر عزیزمان ما به سلامتی و بهداشت شما خیلی اهمیت میدهیم!!!!!

پس بگذارید با کمال میل  کثیفی دستانتان را از بین ببریم و پاک کنیم.........!!!

(پول : چرک کف دست )

 

پ ن : ما امروز برای نخستین بار در زندگیمان :

به خیابان انقلاب و فردوسی و منوچهری و استانبول رفتیم...و کلی هیجان زده شدیم و خوشحالی کردیم!!

و الان کلی احساس خفن بودن و cool بودن داریم......!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط خاتون  | 

قلبمان را به قیمتی بس گران و ناجوانمردانه عرضه میکنیم....زیرا:

بزرگمردان خوشتیپ و خوشگل همیشه اجناس گران و مارکدار میخرند!!!!!!!!!!!!!

 

 

پ ن : آن زمان که قیمت مناسب بود ......خسیسی کردید.....حراج تمام شد ...!!!!

پ ن : خدایا اخلاقتان را یک اصلاحی بکنید.......چه معنی میدهد هرروز از ما امتحان بگیرید؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:7  توسط خاتون  | 

عزیز جان ما شمارا به دیگران نمیفروشیم.....

چون شما حرومزاده اید....و ما پول و لقمه ی حروم از گلویمان پایین نمیرود...!!!!

 

پ ن : 

 موهایمان را مش کردیم و اینگونه شانس ازدواج را از خود دور کردیم چون همچون زنان ۳۰ ساله  شده ایم!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:10  توسط خاتون  | 

ما شدیدا نیاز به یک تزریقاتی داریم.....:

تا اندکی حس عید  را در ما تزریق کند........!!!!!!!!!!

 

پ ن : ماهی ما آبی است.....!!!!

پ ن : خدایا بیا اول یه  ماچ ی به ما  بده...بعد هم دعا کن تا در این سال با هم باشیم و به هم خیانت نکنیم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط خاتون  | 

ما به گمانمان آبستن هستیم !!!!!!!!!!

زیرا :

هی ویار لحظه ها و خاطرات  خوب و قشنگ را داریم....!!!

و لحظه های خاطرات  بد و زشت را  عق میزنیم!!!!

 

پ ن : خدایا بیایید کلاغ پر بازی کنیم.... و بگوییم : تمام سختی ها و زشتی ها پر!!

 

پ ن : این روزها ما....................دلتنگیم!!!!!!!!!!  : (

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:56  توسط خاتون  | 

ای دختران این مرز و بوم....

ما نیز یک دختریم از میان شما....و در کمال عدالت مجبوریم اعلام کنیم:

شما سگتان هم بویی از مرام و معرفت پسران اهل نبرده است...

 

پ ن : ای دختران ابله همچنان به گمانتان:

 با عشوه خرکی و شام خوشمزه و محدود کردن پسران و چک کردن آنها میتوانید آنها را واقعا داشته باشید؟

 

پ ن : ای دختران غیر ابله مارا به خاطر این سخنانمان عفو کنید!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:47  توسط خاتون  | 

خدایا ما قصد ازدواج با شمارا داریم...کی دست مارا میگیرید و با خود میبرید؟

 

پ ن : ورژن جدید ما : الاغی که همچون خر در گل گیر کرده بود....

پ ن :این روزها در چشمان ما فلکه ی آب کار گذاشته اند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:9  توسط خاتون  | 

ای دختران این مرز و بوم که حاضر نیستین با وجود :

آن چشمهای باد کرده و پوست افتضاحتان آرایش کنید و از زدن یک رژ لب هم خودداری میکنید ...

شما اصلا  سادگیتان زیبا و قابل تحسین نیست...تنها اعتماد به نفس کاذبتان قابل تحسین است!!!

 

پ ن :

موهایمان را کوتاه کردیم و اینگونه شانس ازدواج را از خود دور کردیم چون همچون کودکان ۱۰ ساله شده ایم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط خاتون  | 

عزیز دلبند چه کادویی برای ولنتاین از روی اجبار و اصرار و اکراه و انزجار برای ما خریده اید؟؟

 

ما نیز یک هدیه زیبا از روی اجبار و اصرار و اکراه و انزجار برای شما خریده ایم!!!!!!!!!!!

 

پ ن : مادر و پدر عزیز تا به کی ما هی کارنامه و پرینت قلابی برایتان درست کنیم....

بیایید و روشن فکر شوید ...هم خیال مارا راحت کنید هم خودتان!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:56  توسط خاتون  |